|
کاش زمان بگذرد...
|
بهترین ها رو برای تو که بهترینی آرزو میکنم! بهترینم. در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم: کافی برای تومیکنم." آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ." بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ " چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . " و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن." گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد : روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد . تبدیل شوند . راضی باشی . شکرگزار باشی . راحت تری داشته باشی ."
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۱٢:٤۳ ب.ظ ] [ مریم ]
[ فدای مهربونیات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |